تبليغاتX
psychic

psychic

روانی یا فرا روانی؟مساله اینست.........

که اینطور...

خنده داره وقتی خودتو پیدا می کنی.

هه!من  وایسادم اینجا دارم بیرون و نگا می کنم ولی با همه ی وجودم می خوام که اونجا باشم.

چرا به خودم اجازه دادم که باور کنم معجزه رخ میده!؟

حالا مجبورم وانمود کنم که برام مهم نیست!چه مسخره

من فکر می کردم که تو یه قصه ی پریانی هاه.رویا وقتی که خواب نبودم.یه آرزو از ستاره ها که به واقعیت می پیونده.

و همه می دونستن که من احساساتمو و با واقعیت گم کردم.

قسم می خورم که ملودی رو بلد بودم وقتی تو شروع به نواختن کردی.

وقتی تو لبخند میزنی احساس می کنم که می تونم تا ابد بنوازم

اما بعد تو اومدی و نت ها رو عوض کردی

حالا قلب من خالیه

من فقط با اتفاقایی که میشد بیفته باقی موندم

نت هایی که می تونست نواخته بشه

حالا می دونم که قصه ی پریان نیستی

و رویا ها به درد خواب می خورن

و آرزوهای بر ستاره فقط برآورده نمیشن

چون حالا من حتی می تونم بگم که من احساساتمو با واقعیت گم کردم

وقتی من و تو اونجا بودیم.

هاه!

۵شنبه؟!

نه دیگه اصلا!

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 20:16  توسط یکتا  | 

بله و به قول تارا بلا

تارا فرمایشش شدیدا درسته!!!!!!!!! بار اولی که تارا زنگید بهم و هق هق گریه میکرد دختر داییم تو اتاقم بود کاملا خل شد و فرار کرد رفت پیش مامانم که یکتا دیوونه شد از این طرف تلفن زار میزدم و میگفتم خوب تارا بگو چی شده و اونم همش فحش می داد.

اما گریه های من فقط به خاطر اینکه بهترین دوستم و بیچاره کرده بودن نبود...

هیچ کس نفهمید که یکتا چی کشید حتی تارا...

هیچ کس نفهمید ۱۷ ساعت تنهای تنها زار زدن چی حسی داره!!!! توی شرایطی که عزیز ترینتو ازت گرفتن کسی که خیلی بهش اعتماد داشتی بهت خیانت کرده و از بهترین دوستات جدا شدی...

هیچ کس نمیتونه درک کنه یه دخت۱۳ ساله چه حسی داره وقتی هر روز هفته از آدمایی که باهاشون بزرگ شده توسری بخوره و بد و بیراه بشنوه و به خاطر اینکه هنوز ته دلش ازشون متنفر نشده هنوز عاشقشونه هنوز مثه اونا یادش نرفته که چه روزایی رو باهاشون گذرونده واسه همین نمیشه هیچی بهشون بگه.

واقعا که جالبه

جالبه که هیچی نمی تونم بگم

جالبه که همش پریده

اینکه توی ۲ سال گذشته من چی کشیدم

گفتنش هیچ فایده ای نداره منم ترجیح میدم ساکت شم بسپارم همشونو به اونیکه نمی دونم واقعا هست یا نه اما خوب بهش اعتقاد دارم

دلمم میزارم رو تاقچه خاک بخوره

چون این روزی کسی که چینی بند بزنه خیلی کمه

فیلا

یکتا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 21:52  توسط یکتا  | 

never gonna give you up!

بله  و بلا و به قول شاعر

never gonna give U up never gonna let U down never gonna run around and desert U never gonna make U cry never gonna say goodbye never gonna tell a lie and hurt U

بله فرمایش یکتا بسیار صحیح است!یکتا خانم می فرمایند هرگظ ندیده ایم اشک بریزند....ما بسیار در عجبیم ما نیز!

خب درسته اما به نظر شما آدم چه حالی میشه یک بشری که اینهمه دوسش داری گریه کنه؟

وقتی میگه اشک تو چشاش جمع شده،منم که 924 کیلومتر دورتر شروع ی کنم به گریه کردن،هیچ کس نمی فهمید وقتی گریه می کرد من چه حالی می شدم هیچ کس نفهمید سر امتحان علوم ترم پارسال تارا وقتی رفت مدرسه چه حالی بود؟کسی فهمید که تو چشاش پر خونه؟نه خب!کسی تو مغزش نمی گنجید که تارا گریه کنه

هنوزم وقتی به بعضیا می گم من می تونم گریه کنم باورشون نمیشه...کی می تونه بفهمه تارا وقتی جواب سوال علومش رو جواب می داد فقط  و فقط به حرفای دیشب اون می افتاد و دلش می خواست بزنه زیر گریه؟اصلا کسی فهمید که تارا چه حالی داره؟

چرا؟چون اون دیشب گریه کرده بود.    وقتی گریه می کنه من دیوونه می شم اما فکر نکنم کسی حالیش شه....نه هستی نه یکتا.....چون "اونا"یحتمل گریه نمی کنن.

مرد که گریه نمی کنه؟

کسی می تونه حساسیتشو درک کنه؟بچه من حساسه خیلی حساسه  چرا خانم تارا خانم مواظب ایشون نیست؟

بله بنده می خوام خودمو بزنم بکشم اگه بفهمم ناراحتش کردم.اون روز که واسه تمام آسیب هایی که به من زده بود دساتش یخ کرده  بود و می خواست گریه کنه من چه حالی بودم؟

خیلی سخت بود اون روز که من اشکشو در اوردم....خودمو نمی بخشم..من نمی دونم چه بلایی سرش اوردن که اون مقاومتش  کم شده....کسی می دونه تارا بیشتر تاراختیش واسه خودش نیست؟

چرا تارا اینهمه از زندگیش نارارضیه؟فقط به خاطر درد خودش؟نه من همیشه می گم درد من به درک.....90 درصد غصه های من مال بقیه است...یکتا و اون

وقتی  ناراحت میشه من دلم می خواد بمیرم.....قربون اخلاق گلش برم من

درد و بلاش بخوره تو سر خودم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:38  توسط تارا  | 

نامه های خالی

جواب نامه هامو(مسیجامو)دادی با نامه های(مسیجای)خالی(یه چیزی تو مایه های ریجکت کردن ما وقتی با گوشی هستی زنگیدیم)
تا تو جنگلت گم شم تو جاده های خالی.(منظور از این جاده های تاریک راه رو های آموزشگا بوده یحتمل)          

چون تو توی اوج سیاهی و من پادشاه پاییز تف به روزی که بارون با تو عاشقونه بارید(نکته:اینجاشم توهمی بود چون اون مدت یه مقدار برف اومد بقیشم تابستون بود قسمتای بارونیش پر نفرت بود بوی خیانت میداد عاشقانه نبود)

تو آلوده ای به عطر تنم پس خط بزنم رویای خیسو چون دنیای بی تو یعنی گریه ی من از قصه تو حریق عشق افتادم و حالا ساعتا گریه کردم تو اتاقم(شدیدا جای من سروده عجب تلپاتی عجیبی) یعنی خدا هست که بدونه ۴ فصل میای به خوابم؟!راحت شاید ساعت مانع است بین من و تو که با دل راحت راه بسته شد و فاصله ها هست جالبه واسم خنده ببر ماده!من که آشنا شدم با جاده ی ترس،دیگه نیستی با من تا به مرگ شدمو خودم حاضر کردم واسه جنگ با بارون بدون چتر تو یه روز سرد.پاییز بود مست بودم(اینجا از صنعت کنایه استفاده شده حالت شدید سرما خوردگی به مستی تشبیه شده بله!!!!!!!!!!)ولی حالیم بود تو بازی سوخت قلبم درست عین فیلمای هالیوود.تو خوابی ولی من بیدارم تو خورشید و آوازت مثه روزنامه پر تیتر همه جا پیچید و مثل ما فیلممه گرما بلیطه و عمری آبی ترین زخما رو مرهم گذاشتم، که اصلا تو باشی من نیستم تو بازی رو بردی.ولی من عاشق بازیم برد و باخت مهم نی برو با اون یکی.تورو جادو سحری

من همونم که همیشه واسه چشمای تو خونده(اینجام باز اشتب شده نواخته بوده شده خونده ما دارک آیز می نوازیم به یاد چشمان عسلی شما جدی نگیرید البته!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!)تو نبودی تو نبودت تو ی بن بست تنها مونده(جدی یه سوال فنی پیش اومده اونم اینکه ایشون زندس در حاله حاضر یا مرده یه ۳ هفته ای میشه خبری نمیرسه ازش!!!!!!!!!!)
تو یه خاطره بیشتر نیستی تو دلم(این جمله دارای تعارضه شدیده و توی مغز من ایجاد پارادکس کرد!!!!!!)
از بس شلیک کردی این تیر رو به من دیگه اشکات واسه من رنگی نداره(خدایی تا به حال ندیدم گریه کنه!!!!!)
پس عکستو می کنم ترجیحا پاره(ما خارجی هستیم باید عکس و با فتو شاپ پاره کنیم کلاسمون بالاس عکسامون تو پی سی هستن به جا نامم مسیج میدیم بهم و می آفیم چه باآل!!!!!ما خارجی هستیم!!!!!!!!!)

پ.ن:یکی نیست بگه یه شعری انتخاب میکردی نیاز به جلو نویسی نداشه باشه!
بعد التحریر:کسی این پست و جدی نگیره!!!!
پ.ن۲:مبهم بود!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


                                                                                 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 13:30  توسط یکتا  | 

در وصف دوستان گرام

ما می خوایم یک عده انسانو توصیف کنیم لطفا توجه کنید:

تارا:یک آدمه خر دیوانه

یکتا:والا یکتا هم آدم خریه..بلی این بشر نصف عمرشو در انتظار ۵ شنبه ها سپری می کنه

صبا:صبا دختری با نمک و کمی ماست هست که فک کنم خیلی طرفدار داره عشق خرحمالی مدرسه داره

نهال:نهال دختر عمه و دختر دایی صبا صد برابر بهتر از این صبای لوسهمی دوستیمش

ملیکا:ملیکا جان بشری بسیار مهم هستند که همیشه سرشون شلوغه و خیلی هم عجیب غریبند

هستی:هستی هم کمی دیوانه تشریف دارند و هر روز با دوست پسر گرامی خود دعوا می نمایند یعنی خنده دار

شقایق:من شقایقو درک نمی کنم بیخیال

صبا ذاکری:خیلی گله من می دوستمش آخره خنده یک سر خوشیه خیلی باحاله

نیکی:ایشون خیلی بامزه و دوست داشتنی می باشند مانند همستر می دوستیمشان

زهرا:زهرا هم بچه ی شیطون با نمکی می باشند

پریسا:خوب بید

هلیا:خوبه

صونا:بچه خوبیه یکم خله

شیدا:داغون خله ها

آوا:من دلم براش تنگیده

داداش فرزادم:بسیار می دوستمش اینقدر بشر گلیه

جناب استاد ایلیدن بزرگ::خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چی بگم؟خب خیلی دوسش می دارم فداش شم

دنیا:وای خیلی دوسش دارم خیلی گله

بله و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 17:43  توسط تارا  | 

بلی

آقا ما امروز شدیدا در پکیدگی مزمن به سر می بردیم

تکرار می کنم مصدر پکیدن مصدری مقدس و شیرازی به معنای ترکیدن است!

اره چشتون روز بد نبینه سر فلبسفه داشتیم فکر می کردیم که اگه یه خری یه چیز معنوی مث عشق یه نفرو ازش بدزده  دزد به حساب میاد یا نه؟

آره من داشتم حرص و جوش می زدم که خیلی دزدیه ناجوریه اخه می دونین من خودم ضربه دیده ی این مساله ام نتیجتا می دونم چه دردی داره بله خلاصه من سر کلاس فلسفه می خواستم چند نفرو بکشم بعدش چشتون روز بعد نبینه ما داستان داشتیم سر زنگ نهار و ما همچنان داستان داریم امروزم داستان داشتیم داغون یکی مارو نجات بده

همه اینارو گفتم حالا می خوام تولد سه عدد بشرو بتریکم:

۳ آبان زهرا دوست خوبه گل بلبلم

۵ آبان نهال عزیزم قربونش برم

۸ آبان:صدف و سحر عزیزم

تولدتون مبارک عزیزان من و بعدی ها:

۱۱ آبان تولد سارا فکر کنم من نمی شناسمش

۱۳ آبان:تولد خانوم اخباریفر مامان یکتا جون تولدشون مبارک

۱۶ آبان تولد  ؟

۲۴ تولد ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 18:17  توسط تارا  | 

تفلد

ما شدیدا داشتیم پنجشنبه تفکرات می کردیم که هم خانواده  ی تفلد چیست و فهمیدیم چیزهای نفرت انگیزی هم چون فولود مانند فالوده هم خانواده ایشان می باشند و ما پنجشنبه در پکیدگی مطلق به سر میبریم

ما مدتهاست در پکیدگی مطلق که کلمه ای شیرازی و اصطهباناتی به معنای ترکیدن هست

که ما نمیدانیم چگونه برای آقای ایلیدن باید کادو بخریم بفرستیم شیراز!عده ای گفتند تارا مامانت بفهمه تو را قناص می کنه و اصرار داشتند ما تولد بچه مان را بپیچانیمان)این دیه وطنی بودا کرمونشاهی)

خلاصه ما روز جمعه که احساسات این بشر به شیوه ای خنده دار باصدای کلاغی ما فوران کرده بود داشتیم می پکیدیم که آقا دوباره باید زندگ بزنیم تولدشونو تبریکات عرض کنیم از خجالت به چه رنگی در می آییم؟

خلاصه دیشب ما به این نتیجه دست یافتیم که کادو می خریم می دهیم دست مبارک خانوم هستی خانوم بپسته!

و خانوم سرکار خانم استاد هستی خانوم پذیرفتند و گفتند تارا جان عطر بخد و ما نیز شدیدا فکر کردیم که آخه بچه من که اینقدر فرهنگی ادبی فنی هنری کار و دانش هست کتاب بخریم سنگین تره!

خلاصه ما در پکیدگی به سر می بریم و فکر می کنیم اگر به ما ادرس ندهند توی گوشش خواهیم خواباند

پ.ن:شارژر گرام ما هنگام شنیدن صدای آقای استاد ایلیدن به درخت کوفانده شده و دیگعه کار نمی کنه و ما  شارژر خاله گرامی را به سرقت بردیم

بله  و دیگر هیچ

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 15:28  توسط تارا  | 

sincere apology

بله بنده دقیقا منظورم همینه که شما فکر می کنی

من خوب می دونم اون شبی فک کنم سه شنبه اذیتت کردم تو هم منو اذیت کردی البته چون خیلی رو داری برگشتی به من گفتی که تارا حدوده سه شب پیش منو اذیت کردی و وقتی من داشتم با این عقل ناقصم فکر می کردم که جان سه شب پیش چه صیغه ای هست جنابه عالی یادت اومد که آره داداش سه شب پیش نبود بلکه همین دو شب پیش خودمون بودش

خب ببین بعد از ماجرای داغون ۲۰ تیر من هنوزم همش فکر می کنم تو منو نمی خوای هرچند که این یه ماهه اخیر اخلاقت بهتر شده!من هوزم به کل زندگیم شک دارم اما نی خوام بتو شک کنم...اون شبی هم که ناراحتت کردم حقت بود چون تو هرچیت میشه به من نمی گی خوب اشکال نداره من غریبه ولی خوشم نمی یاد هیچ وقت نفهمیدی من چقدر دوست دارم بهت نگفتم ولی دقیقا واس همین ناراحت شده بود...........خلاصه من خیلی دیوونم وقتی بهت می گم یه چیزیته دروغ نگو واسه همینه که من قاط می زنم فکر می کنم..آ!

بله خل خلاصه من می خواستم معذرت خواهی کنم چون هیچ وقت خودمو نمی بخشم من  یکبار در زندگانیم خریت کردم اشک تورو در اوردم هنوزم یادم میفته گریم میگیره...اینبارم که باعث شدم بغض کنیو اشک تو چشات جمع شه می خواستم خودمو دار بزنم ببخشید

و نتیجش عزیزم این بود که در حالی که داشتم گریه می کردم که چه غلطی کردم انشای اخرین گناهو نوشتم .......موضوعشو تو دادی اما من.....تا اونجایی که می دونم واقعا حالم بد بود که اون انشارو نوشتم تو مدرسه هم وقتی خوندمش باز حالم بد شد ببخشید عزیز من غلط فرمودم!

پ.ن:البته تو بی تقصیر نبودی اما اینبار من بیشتر تقصیر داشتم در ضمن من اصلا هم با یو قهر نکردم بچه که نیستم

بله ولی خب من تصمیم گرفتم بیام عذر خواهی بنویسم نمی دونم چرا بهم یاد ندادن خودمو ببخشم خیلی بده

پی نوشت:انشای مذکور به زودی در وب جدید من و یکتا جون قرار میگیره:


http://www.respina2416.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 19:7  توسط تارا  | 

چی تلخه چی شیرین؟

قهوه تلخه

شکلات شیرینه

زندگی شیرینه

حقیقت تلخه

    حقیقتو زندگیو نمی دونم اما اون دوتا درستن

نه.حقیقتو زندگی جفتشون جفتش هستن
نه.تلخن.شاید!

اما قهوه تلخه نه..مسلما تلخه!

نه خب شیرینشم هست

نه باو نیست

شیکر که بریزیم شیرین میشه

مثه زندگی؟

زندگیم با شیکر شیرین میشه با اینکه تلخه اما شیکرش کمیابه

به هرکسی نمی فروشن

(این یکی از گفتگو های منو ملیکا همون مهتاب بود)

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم مهر 1387ساعت 20:28  توسط تارا  | 

داد بزن یکتا

من البته قرار بود چند شب پیشا بمیرم اما خوب نشد دیگه از بد روزگار زنده موندم قائدتا اومدم پست بزنم

حوصلم سر رفت خوب جرمه مگه؟!؟!؟!؟!؟!

به قول پیشرو:
یه روز میگی یکتا میگم کاملا دیر شد.بشین جلو پای پایه نتت داد بزن یکتا.امشب قسم می خورم تو با هیچکی خوشبخت نمیشی بی من هیچی نیستی.کسی مثه من دیگه بالا سر تو نمیاد.یکتا غم تو نمی خوام همون جا بمون تا بشه زیر پات علف سبز.وای چه بد که عشقت حدر رفت.حیف وقتی که واسه تو تلف شد گمشو عوضی ازت دارم تنفر.

پاراگراف بالا رو کاملا جدی بگیرید.

راستی من امروز یکی رو جلو در دیدم بدنم چهار ستونش به لرزه افتاد آخه جای شما خالی مثه اینکه طبق معمول شرو ور پشت سرم گفتن قائدتا اگه همون لحظه بابام سر نرسیده بود و همزمان تینا اس ام اس (از اونایی که تو داهات شما بهش میگن پیامک)نرسیده بود احتمالا من به جرمه ناقص کردن بینی ناقص خدادادیه اون بشر راهی کلانتری میشدم و در بند کودکان بزهکار یه چند ماهی تا جور شدن دیه ی اون جناب نا محترم آب خنک میل می نمودم.

به به!

و ما به طور کلی دست جمعی ارادت خاصی نسبت به دار و دسته ی اینا داریم و جدا اگه خودشون بودنن دل ما چه بساطی توش به راهه احتمالا از چراغ بزرگه ی سالن کنسرت خودشونو دار میزنن.

قائدتا من شبا مخم تاب بر میداره با این حال توی این پست کاملا جدی بودم

شب همگی بخیر

پ.ن:خطاب به شخص شماره ی ۱:می دونی وقتی نیستی دل من میشه غمگین و خسته دو تا چشمای گریونم اگه بری کم کم میشه بسته آسمون بی تو میباره دلم از بارون بی زاره دل من ای بیچاره.بری شب های مهتابی و روزای بی قراری اینا رو واسم خاطره میزاری نمی خوام هیچکی بدونه دلم واسه چی می خونه دل من ای دیوونه.

پ.ن۲:حس می کنم زیاد رپ گوش کردم

پ.ن۳:یه وقت اینا رو به استادی کسی نشون ندین اخراج میشم میگن طرف گوشش خراب شد رفت پی کارش تا آخر عمرشم روزی ۱۰ ساعت تمرین کنه به درد لای جرز دیوار نمی خوره

پ.ن۴:شب به خیر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:50  توسط یکتا  |